خرید با فینگیلی
سلام پسرک مامی
خدارو شکر دیشب که با بابایی شما رو بردیم بیمارستان برای عوض کردن پانسمانت زیاد دردت نیومد و من و بابایی یه نفس راحت کشیدم ولی امروز مدام به پانسمانت دست زدی تا بالاخره بعداز ظهر موقع خواب اونو کندی من که اصلاً طاقت ندارم به جای زخمت نگاه کنم
به محض اینکه چشمم
می افته یه عالمه غصه دار می شم و همش نگران اینم که نکنه جاش بمونه توی صورت گل پسرم
ولی بابایی به من دلداری می ده و میگه جاش نمیمونه چون سنت کمه زود خوب میشه خداااااااکنه منم توکلم به خدای مهربونه که زود زود خوب شی قربونت برم.
امروز بعدازظهر تصمیم گرفتیم با گل پسرک بریم خرید و براش یه کاپشن گرم و نرم و یه دستکش کوچولو بگیریم چون اصلاً دوست نداریم که توی این هوای سرد قندعسلمون سرما بخوره دیگه . خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم خیابون بهار
ولی این جوجه طلایی ما اینقدر توی بغل بابایی شیطونی کرد که نگذاشت ما حتی یه مغازه رو قشنگ ببینیم . خلاصه نصفه کاره خرید و رها کردیم و برگشتیم خونه.
البته به این نتیجه اخلاقی هم رسیدیم که مگه میشه اصلاً با آقا آدرین بری خرید؟ نخیر باید شازده پسر رو بگذاریم پیش خاله جوناش و تنهایی با خیال راحت بریم براش خرید کنیم. 


خرید با فینگیلی
